محمد بن على ظهيرى سمرقندى
130
سندباد نامه ( فارسى )
تا شاهزاده چند كرّت على التّرادف و التّوالى ، كترادف الايّام و اللّيالى ، اسب طرب در گرد آخر شهوت مىكشيد و صوفىوار ، پاىافزار مىگشاد . هرچند گرمابهبان آواز مىداد ، زن مىگفت : تا شاهزاده اجازت فرمايد تو انتظار واجب دار . گرمابهبان از غصّه تنگدل « 1 » شد و از جهالت و حماقت خود خجل گشت . در صحراى « 2 » مزبله درختى بود ، آنجا رفت و خود را به گلو از درخت درآويخت و خسر الدّنيا و الآخره بمرد . بيت هر آن كو كند كار ناكردنى * غمى بايدش خورد ناخوردنى زن چون از گرمابه بيرون آمد ، شوى را ناشناخته آورد و بر شاهزاده آفرين كرد و گفت « 3 » : « انّ ريّا احدثت فى الظّرف شيئا » « 4 » 1 . اين حكايت از بهر آن گفتم تا شاه بر قول و فعل زنان ، ثقت و اعتماد ننمايد و عهد و ميثاق ايشان را نفاق و شقاق داند و اگر اجازت يابم از طلسمات و نيرنجات ايشان حكايتى گويم . شاه فرمود : بگوى داستان عاشق و گندهپير و سگ گريان دستور گفت : چنين آوردهاند « 5 » كه وقتى جوانى بود با جمالى وافر و نعمتى فاخر « 6 » ، جهانديده و گرم و سرد چشيده ، خدمت ملوك و سلاطين كرده و مباشرت اشغال ديوانى « 7 » و اعمال سلطانى نموده و ملوك روزگار به حكم وفور ادب و علوّ نسب او را عزيز داشتندى . روزى بر سبيل تنزّه و تفكّه بر ممرّ شاهراهى ، طارمى ديد مرتفع و رواقى متّسع بركشيده . چنان كه عادت باشد نظر كردن به ابنيهء عاليه و مساكن مرتفعه ، چون « 8 » بر
--> ( 1 ) . ازمير : دلتنگ ( 2 ) . ازمير : صحرا ( 3 ) . آتش : « و گفت » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 4 ) . آتش : اين عبارت را تحت عنوان شعر و به صورت زير آورده است : انّ ريّا انّ ريّا احدثت فى الظرف شيّا * نتفت منها و قالت المهيّا المهيّا ( 5 ) . آتش : شنيدهام ( 6 ) . ازمير : با مال وافر و نعمت و جمال فاخر ( 7 ) . ازمير : « ديوانى » ندارد ( 8 ) . آتش : جوان ( تاشكند مطابق متن )